با این دوگانگی چه کنم که قلبم را تاب از تو یاد نکردن نیست و قلم را تاب از تو نوشتن.

چگونه شعله های دوست داشتنت در دلم زبانه بکشد و یک یک یافته های قلبم را به خاکستر ننشاند؟ چگونه قلم به نیت نوشتن نامت بر صفحه دفتر فرود آید و دفتر را به آتش نکشاند؟

نمی دانم این دفعه چندمی است که نامه ای را نذر ضریح دستانت می کنم و نمی دانم چندمین بار است که آن را برای همیشه در کشوی بی حاصلی های عمرم بایگانی می کنم.

هر روز که می گذرد، انتظار سخت تر می شود و کاسه صبرمان لبریزتر. نمی دانم چندمین بار است که آن را برای همیشه در کشوی بی حاصلی های عمرم بایگانی می کنم.

هر روز که می گذرد انتظار سخت تر می شود و کاسه صبرمان لبریزتر. نمی دانم در هیاهوی پاییز، فروردین ظهور تو در کدام نقطه
زمان بهار را با زمین گره خواهد زد؟ 

روزهای نیامده تاریخ، گرمای آفتاب وجود تو را، چشم به راه مانده است روزهایی که لحظه لحظه اش نام تو را فریاد می کنند، برگرد و ما را از حصار جاهلیت مدرن امروز رهایی بخش، 

برگرد و فصل فراق را با شیرینی وصل تمام کن! دردهای کهنه، درمان را در تو جست و جو می کنند و زخم های ناسور مرهم نگاه تو را آرزو دارند.

دروازه شهر سال هاست که چشم به راه عبور توست. اصلاً بگو از کدام دروازه می آیی و از کدام راه، تا با شبنم چشمانم گرد راهت را بشویم. می گویند یک روز جمعه می آید، کاش روزهایم همه جمعه می شدند. 

بیا که کرامت انسانی به اسارت آزمندی رفته است و روح رحمانی به زنجیر روزمرگی بسته است. بیا که آزادی در چنبره مجاز و سفسطه افتاده و تبسم هدف خشم و هیاهوی است.